نازنین زهرانازنین زهرا، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 8 روز سن داره

فرشته کوچولو

موز میگه ...

مقوی و شیرینم                    تو میوه ها نگینم چون زردم و درازم                به خوشگلیم مینازم    پ.ن: قسمتهای کم رنگ رو مامان میخونه ...
22 آذر 1392

جوجه جوجه طلائی ...

یکی از شعرهایی که من از حفظ میخونم:   جوجه جوجه طلائی                              نوکت سرخ و تنایی(حنائی) گفتا جاهم(جایم) تنگ بود                     دیوارش سنگ بود نه پنجره   نه در داشت                            نه از کسی خبر داشت دادی به خ...
22 آذر 1392

عضو جدید ...

و من در سن 2 سال و 2 ماه و  25 روزگی صاحب یه دندون جدید شدم. باز هم مثل دندونهای قبلی هیچ بی قراری از من دیده نشد کلا من در این موارد مظلومم. این هفدهمین دندون من بود که پا به عرصه وجود گذاشت. 
22 آذر 1392

من بلدم ...

من بلدم تا 10 بشمرم. من بلدم جورچین اعداد 1 تا 10 رو بچینم. من بلدم جورچین اشکال هندسی رو بچینم. من بلدم جورچین اشیاء رو بچینم. من بلدم کارتهای حیوانات (30 عدد کارت) رو نام ببرم. من بلدم کارتهای غذا (30 عدد کارت) رو نام ببرم. من بلدم کاپشن کلاه شال شلوار بلوز دامن کفش و ... رو به تنهایی بپوشم و یا در بیارم. من بلدم به تنهایی با قاشق و چنگال غذا بخورم همچنین برای خوردن میوه یا شیر و کیک و ... هم نیازی  به کمک ندارم. من بلدم سفره پهن کنم و توی چیدن اون به مامانم کمک کنم. من بلدم با ماکتهام خونه بسازم. .... و خیلی کارهای دیگه
22 آذر 1392

هوا گیری ...

اصولاً کافیه فقط یکبار کسی کاری رو انجام بده و بعد میبینید که در یک موقعیت مناسب (وقتی همه سرشون گرمه) بدون هیچ کم و کاستی آن کار رو تکرار میکنم. خوب آخه هوا گرفته باید درست بشه دیگه ... ...
22 آذر 1392

21

عدد 21 برای مامانم یه عدد خاطره انگیزه ... 21 بهمن سالروز تولدشه   21 شهریور سالروز تولدمه   و 21 آذر سالگرد عقد مامان و باباست و امروز که ششمین سالگرد عقد مامان و بابا بود و من هم 27 ماهه شدم، طبق معمول بابا با یه سبد گل وارد خونه شد ... ...
22 آذر 1392

آتلیه 3

قرار بود به مناسبت دومین سالگرد تولدم برم آتلیه ولی به خاطر سفر تبریز و شکستگی دستم نشد. اما بالاخره مامان تونست قبل از فرارسیدن ماه محرم یه وقت بگیره. اولش از دیدن یه فضای جدید هاج و واج بودم، البته مامان میگه این سومین باری که به اینجا اومدم  ولی من که چیزی یادم نمیاد.  وسطش خوابم میومد و میگفتم "بریم خونه" "خوابم میاد" آخرش هم سیب میخواستم!! آخه آقاهه داشت سیب میخورد خوب منم دلم خواست و خانم عکاس مجبور شد برای ادامه کارش برام سیب بیاره   پ.ن: مامان و بابا در انتخاب عکس پیشرفت خوبی داشتند: آتلیه 1 :37 عکس آتلیه 2 :21 عکس آتلیه 3 :13 عکس ...
2 آذر 1392